آخرين پيام يا اولين ديدار
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 22:14
تا چندى ديگر به سرزمين مادرى سفر خواهم كرد اميدوارم بتوانم ببينمتون اگر پاسخ را نداديد بهر شكل اين آخرين پيام به شما خواهد بود اما دروضعيتى ديگر شروعى شكوهمند خواهيم داشتخودت بهتر از من مى توانى هماهنگى هاى لازم را انجام دهىبه اميد تصميمى كه تو در آن احساس خوشبختى كنى.رحيم
نگهدارى خاطرات
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 22:14
نميدانى كه معدود عكس هايى كه برايم فرستادى قاب گرفته ام و با سى دى صداى نازنينت در امن ترين كنج كتابخانه ام آنجايى كه ارزشمندترين هدايا هستند را گذاشته ام.ميدانى از اين مطمئن هستم كه ميدانى درونم چيست
من راه را گم كرده بودم يادتون آمد
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:23
وقتی در راه لاریسا دیدمت ،- جادهی مستقیمی كه از میان درختان سدر میگذرد –فكر كردی من مرد جادهام ،و عاشقم شدی .اما من ،مرد جاده نیستم ،من گم شده بودم ...لئونارد کوهن"فرصت کردین تاریخ تولدتونو برام بنویسین ..ممنون"
اكنون
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:23
در دست هاى چه كسى اسراف مى شوى تواكنون, كه به ذره ذره ات محتاجم
شعر تو
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:23
من از تو شعر گفتمدل انار خون شدشاید می دانستچیزی نمانده استتنها چند برگ دیگرمانده بر شاخه هایمRonak you should know If.........To strive,to seek not to find and not to yield
لكنت شعر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:23
So kindness you angeljust reply to dear Ronakلكنت شعر و پريشانى و احوال دلمچه بگويم كه كمى خوب شود حال دلمكاش مى شد كه شما نيز خبر دار شويدلحظه اى از من و از درد كهن سال دلمسرگشتگى چيزى است كه متصورم
حالتون
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:23
عزيزم روناكاگر اينجورى منظورت بود بيشتر لذت مى بردماز حالتون, بى خبرم،،،،،،، نذارين لطفاو اينگونه نوشته بوديداز حالتون, بى خبرم نذارين لطفااولى برام خيلى عاشقانه است كه فقط شما مى تونيد بهم بگيد نه هيچكس ديگرو اما دومى را هر كسى ميتونه بنويسه كه يه كمى نگرانه البته شايدخواهش مى كنم مثه اولى بنويسچون...
حِسٓت مى كنم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:23
تو دوباره بر مى گردى هيچكس نمى داند كجاهنوز نميدانم چگونه مى توانم پس از آن همه بى مهرى كه نسبت به تو داشتم باز در فكر تندرستى منى و چطور تو در گوشهٌ ذهن من جا دارى با اينحال ترديد ندارم قسمتى از اند
شراب
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:23
شراب را كه چشيدمپاييز از فصل انگورهاى ديگرى مى نوشتبه تو كه نگريستم "دوستت دارم" به شكل ابرهاى پُر بارانى شده بودو شعر اعتماد تو را ربوده بودبر گرفته از دفتراينگونه تمام مى شودDecember /Stockholm /Skarpnak Forest/Near Flaten Badet
براى روناكم
-
تاریخ: 1398/3/31 ساعت: 14:40
-من و تو-آرزوهايى هستيمكه هيچگاهبه فكر كسىنمى رسد.......!!!!!!!!!
شايد
-
تاریخ: 1398/3/31 ساعت: 14:40
فقط روناك بخواند نقلِ این حرفها نیستفرقی نمیکند از کدام آفتاب رو بگیریاینجا به اندازهای تاریک استکه پا روی هر صدایی میرود فریاد میشود این روزها به هر درختی میرسم پیر شدهمثل لباس از زیرِ پیر
خواهم آمد
-
تاریخ: 1398/3/31 ساعت: 14:40
اینجا دلم برای تو هی شور میزندتو نیستی و این در و دیوار هیچوقت...غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت...اینجا دلم برای تو هِی شور میزنداز خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...اخبار گفت شهر شما امن و راح
خيال شماست
-
تاریخ: 1398/3/31 ساعت: 14:40
به جاى خواب هميشه به سر خيال شماستاگر به ميكده رو كردم از خيال شماستوفاى من كه اهوراست خود رحيم شماستجاى خوب داستان پشيمانيم در لحظه ى پايانى نيست چون به بيستون نمى روم اما كرمانشاه را خواهم ديد چه تهران باشى چه در بيلدينگ A4 Burton on the Terent Sutton UK درست در كنارم بخواب رفته باشى با پشت دستم ط...
Story of Leila for Ronak 25
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 1:59
اومديم بيرون مى گفت باور كنم؟ خودت ميدونى يكبار ديگه محتويات پاكت نگاه كن، مى تونى مدالهات رو هم بندازى گردنت، غش غش مى خنديد و پرسيد چه جورى؟گفتم همكارهاى براون با پليس مى رن سراغ امين و موضوع را بهش
Story of Leila for Ronak 26
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 1:59
حالا ديگه به اتوموبيل رسيده بوديم اندي مثه هميشه قوى با صورت بى حالت و چشم هاى نافذ كه مراقب همه چيز بود در را باز كرد سوار شديم، اين دفعه اون نشست روبروم اجازه خواست دستامو بگيره هنوز پاسخشو نداد بودم دستام تو دستاش بود گفت مى تونم رمى صداتون كنم گفتم راحت باش ادامه داد من عاشقت شدم.
داستان ليلا براى روناك Story of Lila for Ronak27
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 1:59
ليلا يك سال با من زندگى گرد لحظاتى كه هرگز فراموش نمى كنم همه شوق بود و شور بود و طپش زيباى زندگى
داستان ليلا براى روناك story of Leila for Ronak 28
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 1:59
پرفسور براى امين عليرغم مشكلاتى كه داشت اقامت موقت گرفت اسمش هم به A- min تغير داد و در اين بخش او بطور كامل از صحنه خارج مى شود.
بيوگرافى بيوگرافى
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 1:59
در آيينه مى نگرم اين بيوگرافى مردى است كه پنجاه سال دويده چيز ديگرى اگر بود شما اضافه كنيد
ليلا تو نمى خواهى
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 1:59
------------دلگير شبي در زد ، فتانه نمي خواهي ؟بي قصّه دل خود را ، افسانه نمي خواهي ؟بي حوصله دل گفتا ، شوريده مکن ما راگفتم به سر گنجي ، دردانه نمي خواهي ؟اي بر سر سجاده ، دور از مي و از بادهلب ريز ِ
موهاى دم اسبى
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 1:59
ميدانم هرشب موهاى دم اسبى ات در حسرت نوازش سر انگشتانم شيهه مى كشد موهايت را كوتاه كوتاه كن تا هم او لال شود و هم من از راه بدر نشوم