فقط روناك بخواند
نقلِ این حرفها نیست
فرقی نمیکند از کدام آفتاب رو بگیری
اینجا به اندازهای تاریک است
که پا روی هر صدایی میرود فریاد میشود
این روزها به هر درختی میرسم پیر شده
مثل لباس از زیرِ پیراهنت زمین میروید
و جایت را
چیزهای سادهای پر میکند...
جایت اگر چه خالی نیست
رفتنات را نذر کردهام از راه دیگری برگردی
سه شنبهها ساعت روی پاییز میماند
و به فصلهای دیگر از چشمِ کتابی نگاه میکند
که پرندهها را تا آخرین صفحه پرواز میدهد
نمیشد پای پلههای هواپیما دست تکان دهم
قبول کن از پرندهها هم
وقتی شلیک میشود کاری بر نمیآید
وقتی زیر تمام لباسهایت بزنی
که حرف تازهای نگفته باشم
که انگار هیچ گاه این همه واضح
به راههای تو بر نگشته بودم
شايد به كرمانشاه بيايم چه بينمت يا نه شايد آخرين سفرم به آنجا باشد
شايد تمام ثروتم را بخشيده باشم و آخرين سفرم به آنجا باشد
شايد حالا ديگر مردى با سن و سالى با موهاى سپيدىِ در دو طرف شقيقه هايش آخرين سفرش را به كرمانشاهى برود كه هنود برايش ارزش ديدن دارد مهم نيست باشى يا نباشى اگر بخواهم پيداست مى كنم اما اينبار گمنام مى آيم چون آخرين سفرم است و بدانيد شعر و نامه نيست اگر خواستى بديدارم بيا شايد اين آخرين سفرم باشد.
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی