بر هم کنش ما و دنیا را می گویمزندگی و بنظرم زندگی گاهی زیباست
دلنشین و گاهی بد چهره و نفس گیر،و آدم هایی دارد که بیرحمانهقضاوتت می کنندو شاید سیاه چاله وار بدامت اندازند،فقر دارد و جنگ، برکت دارد و صلح،گاهی به آسانی می بریو گاهی به سختی می بازیو از دید من بزرگترین برد این است کههر روز بیش از پیش به زندگی دل ببازیو عاشقش باشی،اگر آنگونه به زندگی دل ببازیمکه در لحظه ویرانی هم عاسقش بمانیمبه گمان خوبی روزهای سخت را هم دوام می آوریم.دوستان عزیزمدر این سال نو برایتان عشق پر فروغ به زندگی را آنگونه ک
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
باران نه ..... امشب دلم مهتاب می خواهد باران را یک آدم بی تاب می خواهد باور بکن این روزها حس نوشتن نیست توصیف ابروهای تو اعصاب می خواهد.
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
بعد از اینکه رفتی دلم به جایی بند نیست چگونه بگويم؟ خوب ..... اصلا ...... دلت برای دوست نداشتنم تنگ نیست *بازگشت به وسعت زلال خیس*
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن خیس و خسته بیا نمی خواهم شاعر باشی باران باش *بازگشت بوسعت زلال خیس*
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
پاییز من چشم های توست پلک که میزنی برگ ریزان می شود
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
کاش آنقدر توصیف روزهای بی تو بودن سخت نیود.
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
هر بار مي خواهم فراموش کنم ولی باز به خاطر مي آورم معجزه ي لبخندت را...که با من چه کردی ! پیش چشم های تو همیشه کم می آورم R
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
یادش بخیر
آنروزهایی که گرم گفتگو به قلل مرتفع آلبروز می رفتیم
و زیبایی های زندگی را مکاشفه می کردیم
و بدون توجه به گذر زمان
کمی به تاریک شدن هوا مانده
رفیق گرمابه و گلستان مان جک
جک دنیلز خودمان را می گویم
با لبخند و اندکی مستی
تعیش ما را مکاشفه می کرد
رمی
Remi Peter Schulz
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
دلشی نازنین
بگذار در چشمهان تو باور کنم
که هنوز امیدی به بخشایش هست
تلافی نفرت را
بر لبانت به لبخندی،شکرخند غفران کن
که دانش آموز بازیگوش کلاس درس تو
بر این دفتر
چشم آزمون
به انتظار دانش نیست
کلاسی را میخواهم که در آن بهترین نمره
بوسه ی رضایت تو باشد
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
جدائي تاريک است و گس
سهم خود را از آن ميپذيرم ، تو چرا گريه ميکني ؟
دستم را در دست خود بگير و بگو که در يادم خواهي بود
قول بده سري به خوابهايم بزني
من و تو چون دو کوه ، دور از هم جدا از هم
نه توان حرکتي نه اميد ديداري
آرزويم اما اين است که
عشق خود را با ستارههاي نيمه شبان به سويم بفرستي
....
آنا آخماتووا
کتاب : خاطرهاي در درونم است
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
اندوهت را ملامتی نیست من هم اگر اندوه بودم آرزو داشتم که در سینهات بنشینم هبة هاجر
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی